|
خيال كردم تو با همه فرق داري ولي گريه هام اينو نميگن با همه بي حاصل بودن اين دنياي پر مشقت من تو رو با همه وجود دیدم تو رو احساسم قيمت گذاشتي و من فقد نگاهت كردم و بازم نفهميدي من هنوزم تكيه ام به باد بود و نبودمون يكي شد چقدر نگاهت كردم و تو نخوندي خيال ميكردم تو حداقل صدامو ميشنوي توام صرفت با نشنيدن بود نمي دونم اين همه فرياد تو گلو يكروز كجا بايد أزاد بشه خسته ام به اندازه درد بند بند بدنم از خودم كه باز سلامي را در بيكسي عليك گفتم خيالم با خيالت ديگر همراه نيست من و تو هيچ وقت ما نبوديم اينو تو بهتر از من مي دونستي حالا میفهمم نمي دونم ولی چرا ... + حك شد در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 3:37 سنگتراش الى |
هواي روزهاي كودكيم نيست خيال است بازگشت روزگاران كاش مي شد پيدا كرد آن روزها را لبخند آن كودك را دوباره ديد در آئينه يك روز خنده ام را گم كردم روز ديگر گريه ام نگشتم دنبالشان تا آنكه كودكيم را گم كردم لا به لاي روزمرگيهايم يافتم كودكي را با چشمهاي كودكيم نشسته روبرويم اگر لبخند بزند چقدر شبيه كودكي من است ولي سخت مي خندد با آن چشمهاي مغرور نظاره گر من است من ... مني كه خود را نمي شناسم آرزوي او چه مي شود ؟ بي بازگشت به كودكيش !!!!!!! + حك شد در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:53 سنگتراش الى
همیشه همینطور وقتی هذيانهايم دیوانه ام میکنند هیچ آشنایی نیست تا جواب سلامم را بدهد. مي خواستم به خودم بخندم . اما خنده ام ، فراموشم کرده. عهد کردم که دوباره منم جواب سلامي در بيكسي هيچكس ندهم لحظه هایی را به خاطر مي آورم که چه زود دیر شدند حالا بشنو اي آشنا : كاش پام ميشكست و خونت نمي امدم ! چرا مگه اونجا چيكارش كردم ! شايد هرزگيم كم بود... شايد تنهاييم به اندازه نبود... نمي دونم كاش ميشد بر سر اولين چهارراه به حراج مغز متعفن نشست ك ا ش ك ي + حك شد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 17:18 سنگتراش الى |
خسته ام هر سلامی را علیکی نیست هیچ سلامی هم بی طمع دلم فقط گرفته بود حالا پوسیده بوی گندش تمام وجودم و گرفته ۲۵ سال گذشت چگونه ؟ بماند فکر می کردم دوستانی دارم ولی دوست هیچ کس نبودم هر چی شنیدم ادعا بود باید برم مجبورم ادعای هیچ چیز ندارم از هیچ کسی هم مدعی نیستم نه کسی و دیگه دوست دارم نه اینکه می خوام دیگه ادعای دوستی و دوست داشتن بشنوم اصلا بودم ؟ دیده بودنم؟ اصلا من کسی نبودم اگرم انسان بودم نفهمیدم کی بودم، واسه چي امده بودم از وقتی یادم میاد با همه رو راست بودم ولی همه ... از زنگهای تلفن می ترسم مي ترسم جواب بدم و باز بازخواست بشم از هر چی سلام بیزارم با هر چی آشناست غریبم من اینجا غریبم باید برم اينجا ديگه جاي موندن نيست بايد برم جایی که لااقل وقتی میگم غریبم شرمنده نشم ---------------------------------------------- تو که نمی تونی بیای پایین ولی توام بی انصافی کردی می تونستی ببریم دوباره گذاشتیم که بقیه ی تراژدیم و ببینی به امید روزی که من بیام بالا بس که در این کوره راه پای نهاده ام از همه کس بریده ام خسته ام + حك شد در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 23:20 سنگتراش الى |
اي كاش هر چه مال من بود از من ميگرفتند ... + حك شد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 18:54 سنگتراش الى |
با هر دم فرو میکشم خاطرات ۱۱ فروردین را که سر بر می دارد با هر بازدم کاش می شد تیشه ای بر دارم بزنم بر ریشه ریشه ای که پیدا نشد زمینی امن برای دویدنش + حك شد در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 4:34 سنگتراش الى |
|
| ||||||